کسي مي گويد:
سر خود بالا کن، به بلندا بنگر.
به بلنداي عظيم، به افق هاي پر از نور اميد
و خودت خواهي ديد و خودت خواهي يافت خانه ي دوست کجاست...
خانه دوست در آن عرش خداست
خانه ي دوست در آن قلب پر از نور خداست
و فقط دوست، خداست.

|
روزنــ ـ ـــه
:::آبیتر از آنیم که بی رنگ بمیریم...:::
|
هر کدام از وبلاگ هایی که تا به امروز در آنها نوشته ام نمایانگر دورانی از زندگی و دغدغه هایم بوده اند و همه را البته دوست داشته ام و (روزنه را بیشتر) با این حال لابد حدس زده اید که دوران روزنه هم به آخرش نزدیک شده است. در این اواخر از همه ی شمایی که به من سر زدید و با نظرات خود مرا راهنمایی و تشویق کردید متشکرم اما دیگر برنامه ها اجازه ی حضور در اینجا را به من نمی دهند از اینکه در اینجا اشنایانی چون شما را یافتم شادم.
از همه ی شما معذرت می خواهم. همانطور که گفتم دوران روزنه تمام شده با این حال این به معنای پایان وبلاگ نویسی نخواهد بود احتمالا اینجا لباس جدیدی خواهد داشت اسم جدیدی و البته دوران جدیدی… موفق باشید خدانگهدار
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 5:42 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
از میان كسانی كه برای دعای باران به بیابان میروند تنها آنان كه با خود چتر میبرند به مهربانی و قدرت خدا یقین دارند ...!
[ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 18:20 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم. دکتر شریعتی
[ جمعه بیست و سوم دی 1390 ] [ 11:14 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 11:58 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
کسي مي گويد: سر خود بالا کن، به بلندا بنگر. به بلنداي عظيم، به افق هاي پر از نور اميد و خودت خواهي ديد و خودت خواهي يافت خانه ي دوست کجاست... خانه دوست در آن عرش خداست خانه ي دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست، خداست.
ادامه مطلب [ جمعه نهم دی 1390 ] [ 13:6 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
بسیـار ، بسیـار انـدک است تـعداد ِ آدم هـایی کـه مـی تـوانـی بـا آنـها خـود ِ خـود ِ خـودت بـاشـی ...!
[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 19:51 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
At least 5 people in this world love you so much they would die for you حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند ![]() At least 15 people in this world love you, in some way حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند ![]() The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که میخواهد دقیقاً مثل تو باشد ![]() A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود، حتی کسانی که ممکن است تو را دوست نداشته باشند ![]() Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر میکند ![]() You are special and unique, in your own way تو در نوع خود استثنایی و بینظیر هستی ![]() Someone that you don't know even exists, loves you یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بیاطلاع هستی ![]() When you make the biggest mistake ever, something good comes from it وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام میدهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود ![]() When you think the world has turned it's back on you, take a look you most likely turned your back on the world وقتی خیال میکنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن، شاید این تو هستی که پشت به دنیا کردهای ![]() Always tell someone how you feel about them you will feel much better when they know همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن، وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه میشوند احساس بهتری خواهی داشت ![]() If you have great friends, take the time to let them know that they are great وقتی دوستان فوقالعادهای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوقالعاده هستند ![]()
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 19:16 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
let it snow پ ن : جالبه به امتحانش می ارزه!!!
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 10:19 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 20:32 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
چه خود ساخته هایی که مرا سوخت ، و چه سوختن هایی که مرا ساخت پ . ن : پروفایلم رو فعال کردم
[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 11:18 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
پ.ن : پسووردم رو عوض کردم. [ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 18:1 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
زمانهی عجیبی است! [ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 17:11 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
فریب مشابهت روز و شبها را نخوریم امروز، دیروز نیست و فردا امروز نمیشود . . . [ شنبه دوازدهم آذر 1390 ] [ 20:25 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
غریبی من از زندگی در غربت نیست ؛ از تنهایی نیست ؛ از بی کسی هم نیست ... غریبی من از این است که از نزدیک ترین هایم دورم و به دورترین هایم نزدیک ... [ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 11:53 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 13:51 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
حسين (ع) بيشتر از آب، تشنه لبيك بود. افسوس كه بجاي افكارش، زخمهاي تنش را نشانمان دادند، و بزرگترين دردش را بي آبي ناميدند... دکتر علی شریعتی
[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 14:22 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
شادی را به کسانی هدیه می کنم که آنرا از من گرفتند
عشقم را بین کسانی تقسیم می کنم که دلم را شکستند دعایم را نثار کسانی می کنم که نفرینم کردند محبتم را به کسانی می دهم که بر دلم خم نهادند می خواهم بر غم تبرها، درخت شوم می خواهم بر روی پاهایم بایستم تا آسمان شانه هایم را لمس کند می خواهم بخندم چون که هنوز تو با منی خدایا دوستت دارم ... مرا دوست بدار
[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 13:16 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
به سرنوشت بگوئید :
اسباب بازی هایش بی جان نیستند آدمند میشکنند، آرامتر! [ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 17:56 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
روزگاریست که
شیطان فریاد میزند آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد
. شریعتی . [ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 18:20 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمی ده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس. بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من می شنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ... هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت : اصلا خدا باهام حرف نزنه گریه می کنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت: خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا... چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل خیلی ها که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم. مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت: آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان می خواستند .دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی... کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت. [ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 19:0 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
سلام.
صبحتان به دل انگیزی باران!
و من برگ بودم ، که توفان گرفت و دیدم که این قصه پایان گرفت
کویر تنت را به باران زدند دل آسمان از عطش جان گرفت
تو می رفتی و چشم من چشمه بود و من خیس بودم که باران گرفت
عجب بارشی بود بر جان من که چون رودی از عشق ، جریان گرفت
هوای تو بود و خیال تو بود که دست مرا در خیابان گرفت
بهار تو آمد به دیدار من و آخر مرا از زمستان گرفت
حقیقت همین است ای نازنین که چشمت غزل داد و، ایمان گرفت
تو و کوچه و آن زمستان سرد و من برگ بودم ، که توفان گرفت!
[ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 7:30 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
پریا
احمد شاملو
یكی بود یكی نبود زیر گنبد كبود لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود. زار و زار گریه می كردن پریا مث ابرای باهار گریه می كردن پریا. گیس شون قد كمون رنگ شبق از كمون بلن ترك از شبق مشكی ترك. روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
" - پریا! گشنه تونه؟ پریا! تشنه تونه؟ پریا! خسته شدین؟ مرغ پر شسه شدین؟ چیه این های های تون گریه تون وای وای تون؟ "
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میكردن پریا مث ابرای باهار گریه می كردن پریا *** " - پریای نازنین چه تونه زار می زنین؟ توی این صحرای دور توی این تنگ غروب نمی گین برف میاد؟ نمی گین بارون میاد نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟ نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می كند تون؟ نمی ترسین پریا؟ نمیاین به شهر ما؟
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
پریا! قد رشیدم ببینین اسب سفیدم ببینین: اسب سفید نقره نل یال و دمش رنگ عسل، مركب صرصر تك من! آهوی آهن رگ من!
گردن و ساقش ببینین! باد دماغش ببینین! امشب تو شهر چراغونه خونه دیبا داغونه مردم ده مهمون مان با دامب و دومب به شهر میان داریه و دمبك می زنن می رقصن و می رقصونن غنچه خندون می ریزن نقل بیابون می ریزن های می كشن هوی می كشن: " - شهر جای ما شد! عید مردماس، دیب گله داره دنیا مال ماس، دیب گله داره سفیدی پادشاس، دیب گله داره سیاهی رو سیاس، دیب گله داره " ... *** پریا! دیگه تو روز شیكسه درای قلعه بسّه اگه تا زوده بلن شین سوار اسب من شین می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد. آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا می ریزد ز دست و پا. پوسیده ن، پاره می شن دیبا بیچاره میشن: سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن سر به صحرا بذارن، كویر و نمك زار می بینن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!] در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن هر كی كه غصه داره غمشو زمین میذاره. قالی می شن حصیرا آزاد می شن اسیرا. اسیرا كینه دارن داس شونو ور می میدارن سیل می شن: گرگرگر! تو قلب شب كه بد گله آتیش بازی چه خوشگله!
آتیش! آتیش! - چه خوبه! حالام تنگ غروبه چیزی به شب نمونده به سوز تب نمونده، به جستن و واجستن تو حوض نقره جستن
الان غلاما وایسادن كه مشعلا رو وردارن بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش كنن به جائی كه شنگولش كنن سكه یه پولش كنن: دست همو بچسبن دور یاور برقصن " حمومك مورچه داره، بشین و پاشو " در بیارن " قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو " در بیارن
پریا! بسه دیگه های های تون گریه تاون، وای وای تون! " ...
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا مث ابرای باهار گریه می كردن پریا ... *** " - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی! شبای چله كوچیك كه زیر كرسی، چیك و چیك تخمه میشكستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف قصه سبز پری زرد پری قصه سنگ صبور، بز روی بون قصه دختر شاه پریون، - شما ئین اون پریا! اومدین دنیای ما حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین [ كه دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
دنیای ما قصه نبود پیغوم سر بسته نبود.
دنیای ما عیونه هر كی می خواد بدونه:
دنیای ما خار داره بیابوناش مار داره هر كی باهاش كار داره دلش خبردار داره!
دنیای ما بزرگه پر از شغال و گرگه!
دنیای ما - هی هی هی ! عقب آتیش - لی لی لی ! آتیش می خوای بالا ترك تا كف پات ترك ترك ...
دنیای ما همینه بخوای نخواهی اینه!
خوب، پریای قصه! مرغای شیكسه! آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟ كی بتونه گفت كه بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما قلعه قصه تونو ول بكنین، كارتونو مشكل بكنین؟ "
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا مث ابرای باهار گریه می كردن پریا. *** دس زدم به شونه شون كه كنم روونه شون - پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن [ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن [ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن، [ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس [ شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتی دیدن ستاره یه من اثر نداره: می بینم و حاشا می كنم، بازی رو تماشا می كنم هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم - یكیش تنگ شراب شد یكیش دریای آب شد یكیش كوه شد و زق زد تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر كشیدم پاشنه رو ور كشیدم زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم دویدم و دویدم بالای كوه رسیدم اون ور كوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
" - دلنگ دلنگ، شاد شدیم از ستم آزاد شدیم خورشید خانم آفتاب كرد كلی برنج تو آب كرد. خورشید خانوم! بفرمائین! از اون بالا بیاین پائین ما ظلمو نفله كردیم از وقتی خلق پا شد زندگی مال ما شد. از شادی سیر نمی شیم دیگه اسیر نمی شیم ها جستیم و واجستیم تو حوض نقره جستیم سیب طلا رو چیدیم به خونه مون رسیدیم ... " *** بالا رفتیم دوغ بود قصه بی بیم دروغ بود، پائین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسید غلاغه به خونه ش نرسید، هاچین و واچین زنجیرو ورچین!
[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 17:47 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
حافظ : اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را / به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را صائب تبریزی: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را / به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را [ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 17:45 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
پادشاهی جایزهء بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ . پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است . تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود . آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود ، و ابرها، تگرگ و باران سیل آسا بود . این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت . اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام نشسته بود . پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد : ” آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود . این تنها معنای حقیقی آرامش است .” [ جمعه سیزدهم آبان 1390 ] [ 13:10 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
دیگر به ادم نبودن عادت کرده ایم...
[ یکشنبه یکم آبان 1390 ] [ 18:31 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
زمانیكه مردی در حال پولیش كردن اتوموبیل جدیدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگی را برداشت و بر روی بدنه اتومبیل خطوطی را انداخت. While a man was polishing his new car, his 4 yr old son picked up a stone and scratched lines on the side of the car.
در بیمارستان به سبب شكستگی های فراوان چهار انشگت دست پسر قطع شد
آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچی نتوانست بگوید به سمت اتوبیل برگشت وچندین باربا لگدبه آن زد
حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود و به خطوطی كه پسرش روی آن انداخته بود نگاه می كرد . او نوشته بود " دوستت دارم پدر Devastated by his own actions, sitting in front of that car he looked at the scratches; the child had written 'LOVE YOU DAD
روز بعد آن مرد خودكشی كرد
خشم و عشق حد و مرزی ندارنددومی ( عشق) را انتخاب كنید تا زندكی دوست داشتنی داشته باشید و این را به یاد داشته باشیدكه
اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند
در حالیك امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند.
همواره در ذهن داشته باشید كه:
اشیاء برای استفاد شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند
مراقب افكارتان باشید كه تبدیل به گفتارتان میشوند
مراقب گفتارتان باشید كه تبدیل به رفتار تان می شود
مراقب رفتار تان باشیدكه تبدیل به عادت می شود
مراقب عادات خود باشیدشخصیت شما می شود
مراقب شخصیت خود باشیدكه سرنوشت شما می شود
امیدوارم كه روز خوبی داشته و هر مشكلی كه با آن روبرو هستید
آخرین روز آن باشد و تمام شود [ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 19:45 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
خیلی از راست دست ها وقتی می بینن یکی چپ دسته میگن: [ جمعه بیست و هشتم مرداد 1390 ] [ 14:9 ] [ yakh foroosh jahanam ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |